زاهدی می گوید جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت «ای شیخ، خدا میداند که روز آینده حال ما چه خواهد بود!» دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت «تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟»
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: «تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟»چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خش
برچسب:
نویسنده: نوید احمدی